ناصر خسرو

31

زاد المسافر ( فارسى )

جسمى مر ديگر جسمى را اندر جاى خويش نگذارد كه بيايد و مقدارى از او جاى دو مقدار خويش نتواند گرفتن و اندر يك وقت از او دو صورت مخالف نيايد و قوّت او [ اندر ] پذيرفتن اعراض كه در خور اوست از سردى و گرمى و سياهى و سپيدى « 1 » و جز آن بىنهايت نيست - اعنى « 2 » كه چو آهن به غايت گرم [ شد ، ] نيز گرم‌تر از آن نشود و چو آب يخ بست ، نيز سردتر از آن نشود - و جسم مر اعراض خويش را به نهايتى پذيرد . وز خاصيّت جسم آن است [ كه آراسته است مر پيوستن و گسستن را به دفعات بىنهايت . ] [ و وجود جوهر جسم به دو معنى است : يكى از او آن معنى است كه ] جسم به دو پذيراى اعراض شده است [ و مر آن را مادّه گويند و هيولى گويند و آن معنى بر ] تحقيق قوّتى فعل‌پذير است ، بر مثال سيم كه اندر انگشترى است ، و ديگر آن معنى است كه جسم [ بدان معنى فعلى كه به جسم ] مخصوص است پديدار « 3 » آمده است و مر آن معنى را صورت گويند و آن بر تحقيق قوّتى است كز فاعل اندر منفعل « 4 » پديد [ آيد ، چو صورت انگشترى كه ] از زرگر اندر انگشترى ( است . ) پس جسم جوهرى است مركّب از اين دو معنى كه نام يكى هيولى است كه آن قوّتى فعل‌پذير است [ و ديگر نام صورت است كه آن ] قوّتى تفعيلى است . و گروهى از اهل طبايع گفتند كه جسم اندر ذات خويش هر چند كه مركّب است از هيولى و صورت ، [ مر هيولى را بر صورت به ] جوهريّت فضل است ، از بهر آنكه صورت به دو قائم شده است . و گفتند : صورت مر هيولى را به منزلت عرض است [ مر جوهر را ، و چو ] عرض به جوهر حاجتمند است اندر قيام و ظهور خويش و جوهر اندر وجود ( و ) قيام ( و ظهور ) خويش ( از عرض ) بىنياز است ، عرض سزاوار شرف جوهريّت نيست . و هم اين است گفته‌اند حال هيولى و صورت ، و بيشتر از اهل طبايع بر اين قول ايستاده‌اند و فرق نكرده‌اند ميان عرض و صورت .

--> ( 1 ) . BC : سفيدى . ( 2 ) . BC : يعنى . ( 3 ) . BC : پديد . ( 4 ) . ABC : فعل . / تصحيح قياسى /